سئوال جواب درباره قوانین ایران

سئوال جواب درباره قوانین ایران

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

نامه ی دردمندانه ی یک روحانی به محمد نوری زاد

سلام بر خدای انسانیت
به نام آنکه روح را با عشق تقدیم انسان نمود و امروز آن را با زور از انسان می گیرند.
سلام و درود خدا بر شیرمرد عرصه صراحت و قلم هم او که همنام کسی است که تمامی عمرش را صرف بیرون آوردن خلق خدا از تاریکی جهل و بی خبری  به سوی نور معرفت و عشق کرد و لقبش مصداق آیه است (مشرکان می خواهند با دهان های کوچک شان نور با عظمت خدا را خاموش کنند در حالی که خدا نورش را توسط نوریزاد های زمانه کامل می کند اگرچه مشرکان مثال مار سنگ بر سر کوفته ای به خود بپیچند و فریاد کنند .)
نوریزاد عزیز؛ من این نامه را فقط به هین خاطر می نویسم که با ارسال این نامه به تو زندانی آزاد شده خدا بگویم که من نیز یک روحانی هستم که بیست و چند سال جوانی ام را وقف خدا و دین خدا کردم و تمام آرمان و آرزویم این بود که مبلغ آئینی باشم که مولا و امیر آن آزادمردی است که تا آخر عمر اجازه برپایی زندان سیاسی را نداد و با زیباترین بیان فرمود برادران تو دو دسته اند :یا از نظر دین با تو یکی هستند و یا از نظر صورت انسانی.
محمد عزیز؛ افتخار می کنم که لباس تبلیغ پیامبری را به تن کردم که در رویارویی با پیرزن یهودی که هر روز از روی بام خاکستر و آشغال به روی او می ریخت برای عیادت او می رفت و او را مورد تفقد قرار می داد .
افتخار می کنم که بیست سال در مکتبی درس دین خواندم که در آن دین به وصی رسول خدا گفتند که یک دروغ مصلحتی می گفتی و سکان حکومت را به دست می گرفتی ولی فرمود به خدای بزرگ سوگند که هیچ گناهی در نزد من از دروغ زشت تر نیست. درست یادم هست در بیست و چند سال قبل وقتی که به پدرم گفتم که می خواهم بروم و درس دین بخوانم چشمهای پدرم پر از اشک شد و گفت خدایا چطور تو را سپاس گویم که پسرم تا این حد به دین تو علاقه مند است .
نوریزاد عزیز؛ اگر در سال 68 که افتخار پوشیدن این لباس نصیب من شد شخصی به من می گفت که فلانی! روزی بر تو می رسد که در نیمه ی شب ماموران آقا امام زمان مثال ماموران ارتش اسرائیل داخل خانه تو می شوند و به برهنه بودن سر همسر و فرزندان تو هیچ اعتنایی نمی کنند و تمام آلبوم عکسهای خانوادگی تو را به غارت می برند و سر در کمدهای لباس زن و بچه ی تو می کنند  شاید 100 هزار استغفار می کردم و می گفتم :چنین واقعه ای حتی در عالم وسیع خیال هم اتفاق نمی افتد چه رسد به عالم واقع که در آن الحمدلله تمام هم وغم مسئولین ما ایجاد یک مدینه فاضله است و بس.
نوریزاد عزیز؛ اگر کسی بیست و چند سال قبل به من می گفت که منتظر شبی باش که جلو همسر و فرزندانت شاهد شنیدن زشت ترین فحش ها از دهان سربازان امام زمان به زن و بچه ات باشی حتی زحمت تصور یک لحظه ی این واقعیت ها را هم به خودم نمی دادم.
نوریزاد عزیز؛ نمی دانم اولین باری که دستگیر شدی  به چه صورت تا زندان اوین رفتی ؟ ولی اگر دوست داری اجازه بده تا  قدری از غم و غصه هایت را با هم شریک شویم  تا بدانی چه بسیار روحانی هایی امثال حقیر زیر چکمه های ظلم این عزیزان و نورچشمان له شدند تا امروز فریاد آزادی از حلقوم مردم زجز کشیده ی ایران عزیز به آسمان هفتم برسد .
محمد جان؛ نمی دانم در کارهای سینمائیت می توانی چهره یک روحانی را نیمه ی شب در وسط خانه خودش زیر آوار سیلی و لگد سربازان آقا امام زمان قرار گرفته را به تصویر بکشی یا نه؟
آیا دوربین های فیلمبرداریت می توانند چهره یک دختر سیزده ساله ای را که در نیمه ی شب با هزار ترس و وحشت و با چشمان پر از اشک نظاره گر پدری است که در حال کتک خوردن در راه پله های خانه خودشان است را فیلم بگیرند؟
نوریزاد عزیزم؛ با تو افسانه و داستان نمی گویم ! البته داستان زندگی شخصی ام را به تو می گویم که با سلول های انقرادی و سیاه چال های اوین آشنایی. تا قبل از رفتن به زندان اوین فکر می کردم که داستان سیاه چال و شکنجه گران افسانه هایست که داستان سرایان برای گرم کردن داستان هایشان به کار می برند  اما وقتی با صورت به داخل سلول انفرادی پرتاب شدم تازه فهمیدم که این سلول ها مزد الله اکبر های روی پشت بام های زمان طاغوتمان است که فرصت گرفتن آن نرسیده بود .
راستی یادم رفت که بگویم از خانه ام تا زندان اوین چند جوان بیست و چند ساله که هنوز چند سالی بیشتر نبود که افتخار خدمت در سپاه پاسداران را پیدا کرده بودند با چه دعاهای غلیظ و آبداری خواهر و مادرم را دعا می کردند که البته همه این ها از دستورات دین مبین اسلام به این عزیزان بود که من نمی دانستم وقتی که مقاله های شما را از زندان می خواندم قدم به قدم آن سلول ها و بندها در نظرم می آمد و به خانواده ام می گفتم من می دانم که محمد نوریزاد چه می گوید . وقتی که از بازجوی خودم علت حمله شبانه برادران سپاه را پرسیدم به من گفت ای ابن ملجم پلید ! بر روی منبر رسول خدا به نائب امام زمان توهین می کنی ؟با دستان و چشمان بسته گفتم : من فقط روی منبر گفتم ولایت فقیه را شیخ مرتضی انصاری  به این صورت که امروز می گویند قبول نداشته است ناگهان مشت محکم برادر بازجو صورتم را مورد لطف قرار داد و داد زد که گور پدر شیخ انصاری و تو مرتیکه پدر سوخته، تو بیشتر میفهمی یا این همه مراجع ؟ فکر کردی ما پرونده ات را در نیاوردیم که برای چه جبهه می رفتی؟
تو دنبال کثافت کاری با جوانان در جبهه ها بودی حالا برای ما شدی روحانی رزمنده؟ می خواهی همه کسانی را که به آنها تجاوز کردی را بیاورم این جا؟گفتم به روح رسول الله قسم من تا این لحظه از این کار ها نکردم. آن هم گفت: وقتی آمدیم مسجدت و به مردم اعلام کردیم که روحانی تان لواط کاره، می فهمی که دنیا دست کیه؟
محمد جان؛ آن شب که به سلول برگشتم، دو رکعت نماز خواندم و با گریه از خدا خواستم که استقامت و صبر به من عنایت کند که خدا هم خیلی زود صدای من را شنید و دعای من را اجابت کرد. از فردا که برای بازجویی می رفتم فقط لبخند می زدم و می گفتم مگر نمی گویید اعدامم می کنید پس چرا امروز و فردا می کنید؟ آن ها هم می گفتند که اول باید آبرویت را ببریم بعد اعدامت می کنیم.
محمد جان؛ روزی که قرار شد من را خلع لباس کنند، ده صفحه برگه جلو من گذاشتند و گفتند یا این ها را امضاء کن یا تا قیامت همین جا می مانی؟ گفتم بگذارید که برگه ها را ببینم؟ گفتند غلط کردی که ببینی؟ گفتم شاید نامه قتل خودم را دارم امضاء می کنم؟گفتند نه، نامه برای این است که ما تو را در این چند ماه هیچ آزار و اذیتی نکردیم. و موقع بیرون آمدن از آنجا هم دوباره تأکید کردند که باز هم می گوییم هر کسی پرسید این چند ماهه کجا بودی؟ بگو سفر خارج از کشور بودم و اگر پرسیدند چرا لباس نمی پوشی؟ بگو دوست ندارم بپوشم.
محمد جان؛ این ها یک صدم اتفاق هایی است که برای خودم افتاد و اگر بخواهم راجع به زن و بچه و خانواده ام برایت بگویم شاید یک کتاب هزار صفحه ای شود که دارند آرام آرام همه آن خاطره ها را می نویسم. به امید روزی که یک کتاب بنویسم به نام “از پشت بام تا زیر هشت”.
نوریزاد عزیزم؛ اگر دفتر خاطره های تلخت را ورق زدم فقط خواستم درد دلی کرده باشم و عرض خواهشی از تمام کسانی که به هر نحوی چوب ظلم و ستم این خون آشامان جمهوری اسلامی را خورده اند که ای عزیزان: شما را به انسانیتتان سوگند: دست به قلم شوید و به شکرانه ظهور اینترنت دل نوشته های خود را به سایت این مرد فداکار ایران زمین-محمد نوریزاد- برسانید تا که این صدا ها تبدیل به فریاد گوش خراشی شود در گوش ظالمان و حرامیان این سرزمین. به امید برپایی آن دموکراسی واقعی که گاندی در هند اجرا کرد و گفت:خدا را شکر می کنم به گونه ای آزادی را در کشورم شاهدم که گاوپرست در خانه خودش مشغول پرستیدن گاو خودش است و قصاب سر کوچه شان سر گاوی را می برد.
و در خاتمه به همه مردم ایران زمین عرض می کنم که محمد نوریزاد را تنها نگذارید تا تاریخ بداند که ایران کوفه نیست و ما ایرانی هستیم و جاودان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تعداد نظرات زیاد شده و سوال ثبت نمیشه چنانچه شد جواب میدم / در هر قسمتی نظر یا سوال کنید جواب داده میشه